سلام . به هر کسی که صدای بی صدای منو می شنوه . میخوام از امروز خاطرات خودمو / خواب و هر چیزی که تو دلم هستو بگم واسه خودم و هر کسی که تو کنج دلش دوست داشته باشه از احساس درون من با خبر شه بنویسم.
از اینجا شروع میکنم الان که دارم اینا رو مینویسم دلم یکم داره ضعف میره / خوب روزه هستیم . دیشب واسم یه اتفاق جالب افتاد خودم وقتی فکرشو میکنم کلی خندم میگیره / آره من خواب دیدم اونم چه خوابی . خواب دیدم رفتم به 20 سال بعد جالبه نه... از دست این 5 خورشید . اما فکرشو کنید اگه بتونید برید چی میشه حتی تو خواب . خوب من رفتم همه چی عوض شده بود من یه جای دیگه بودم . زیاد همه خوابو یادم نیست اما یه تیکشو خوب یادم هست که به خودم گفتم بزار برم ببینم اون ... بعد 20 سال چه شکلی شده الان داره چیکار میکنه . رفتم در خونه زنگ درو زدم . آره خودش درو باز کرد .... کلی تعجب کرد منو دید و کلی خوشحال شد منم همینطور . اون یکم پیر شده بود اما با انرژی و پر شور بود . و من بهش ثابت کردم که از 20 سال قبل امدم و بقیه داستان ..... تا اینکه از خواب پریدم ....
نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388 توسط : رضا | لينك ثابت
|
میپرسی با کسالت و بی خوابی شب چه طور به سر میبرم ؟
مثل شمع : همین که صبح میرسد خاموش میشوم و با وجود این، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است.
بالعکس دیشب را خوب خوابیدهام. ولی خواب را برای بیخوابی دوست میدارم.
دوباره حاضرم. من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر میآید ترجیح نخواهم داد. در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی... آه! شیطان هم به شاعر دست نمیدهد، مگر این که در این تاریکی شب، خیالات هراسناک و زمانهای ممتد ناامیدی را به او تلقین کند.
بارها تلقین کرده است:
تصدیق میکنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسطی زمین پرواز کردهام. مثل عقاب، بالای کوهها متواری گشته ام، مثل دریا، عریان و منقلب بوده ام. بدی طینت مخلوق، خون قلبم را روی دستم میریخت. پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام، کم کم صفات حسنه در من تبدیل یافتند: زودباوری، صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی، خفگی و گناههای عیب عوض شدند.
آه ! اگر عذابهای الهی و شرارههای دوزخ دروغ نبود، خدا با شاعرش چه طور معامله میکرد. حال، من یک بستهی اسرار مرموزم، مثل یک بنای کهنه ام که دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده میشود. سرم به شدت میچرخد. برای این که از پا نیفتم، عالیه، تو مرا مرمت کن.
راست است: من از بیابانهای هولناک و راههای پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام.
هنوز از اثره ی آن منظرههای هولناک هراسانم. چرا؟ برای این که دختر بیوفایی را دوست میداشتم، قوه ی مقتدرهی او بی تو، وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا میکند. پس محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم.
گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام. عالیهی عزیزم!
آن چه نوشته ای، باور میکنم یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد. ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازدهی وحشی، برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود، فکر و ملایمت لازم است.
چه قدر قشنگ است تبسمهای تو چه قدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت میغلتد کسی که به یاد تبسمها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است.
=========================
نیما
نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387 توسط : رضا | لينك ثابت
|
*میشود ساده تر هم دوست داشت...* دور از هیاهوی خواستن ... دور از هیاهوی داشتن ... دور از هیاهوی خواستن و نداشتن ... نرسیدن ... دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه !
*می توان از دور هم دوست داشت* دور از هراس از دست دادن ... دور از هراس تنها ماندن ناگهانی ... حتی دور از او که خواستی ...
*می توان از دور هم دوست داشت * باور کن بدون خواستن و رسیدن هم میشود ... میشو د ... بدون خواستن ،بدون رسیدن،بدون ماندن ... حتی بدون او *می توان از دور تا همیشه دوست داشت ...!*
نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387 توسط : رضا | لينك ثابت
|
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه ؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و باهمان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو .. دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خد ا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی ؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم ؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم ؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم ،محبوب ترین مخلوق من .. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت .
نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387 توسط : رضا | لينك ثابت
|
๑۩۞۩๑ سکوت شب ๑۩۞۩๑
قصه عشق من و تو قصه خواب و خیاله من و تو ماهی و آبیم که جدائیمون محاله