وقتی مــــ̕ــــــــــــــــــــــــــــــردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید
مثل لکه ی ننگی که از صفحه ی زمین می زداﺋید
تنم روزی آغوش گرمی بود برای کسی که دوستش داشتم
و چشمان من تصویری از تمامی احساساتم بود ...
عریانم نسازید :
من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم
اشک هایتان ارزانیتان
ناله های بیهوده تان ارزانی خودتان
خوب می دانم 3 بار که خورشید غروب کند
من برای همیشه در خاطراتتان غروب خواهم کرد
میدانم خدای من خاک خوبی به من خواهد داد
تا روزی اندام تو را نیز در آغوش گیرم
روزی که دیر نخواهد بود
اگر من معلم ریاضی بودم عشقمان را ضرب و جداییمان را تفریق می کردم و از موانع جذر میگرفتم .
اگر من معلم شیمی بودم ذره ذره ملکول های روحمان را ترکیب می کردم و یک روح در 2 کالبد می ساختم .
اگر من معلم ادبیات بودم آنقدر عشقمان را صرف و نحو می کردم تا به زیبا ترین کلماتش یعنی عاشق و معشوق برسم .
اگر من معلم اجتماعی بودم عشق را اصلی ترین شرط عاطفه ها در میان اجتماع تدریس می کردم تا همه مثل من و تو شیرینی این شیرین ترین شیرینی زندگی را بچشند .
اگر من معلم جغرافیا بودم تو را در بلندای کوه ها و در اعماق دره ها و ژرفای دریا ها می یافتم و می بوسیدم .
اگر من معلم فیزیک بودم احساسات را در سنین انیشتن می گذاردم و سپس به وسیله ی آن عشق را با معنای واقعی به اثبات می رساندم .
قصه عشق من و تو قصه خواب و خیاله من و تو ماهی و آبیم که جدائیمون محاله