دانشجويي سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره خدا بود .
استاد پرسيد : آيا در اين کلاس کسي هست که صداي خدا را شنيده باشد؟ کسي پاسخ نداد . استاد دوباره پرسيد : آيا در اين کلاس کسي هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسي پاسخ نداد . استاد براي سومين بار پرسيد : آيا در اين کلاس کسي هست که خدا را ديده باشد؟ براي سومين بار هم کسي پاسخ نداد .
استاد با قاطعيت گفت با اين وصف خدا وجود ندارد .
یک دانشجو به هيچ روي با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذيرفت.
دانشجو از جايش برخواست و از همکلاسي هايش پرسيد: آيا در اين کلاس کسي هست که صداي مغز استاد را شنيده باشد ؟ همه سکوت کردند. آيا در اين کلاس کسي هست که مغز استاد را لمس کرده باشد ؟ همچنان کسي چيزي نگفت. آيا در اين کلاس کسي هست که مغز استاد را ديده باشد ؟ وقتي براي سومين بار کسي پاسخي نداد، دانشجو چنين نتيجه گيري کرد که استادشان مغز ندارد.
نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387 توسط : رضا | لينك ثابت
|
خدایا ، تو را قسم به برکت گندمزار ، مرا در این سال به گونه ای بساز، شکلی بده و بتراش ، تا برای صلح بکوشم . هر کجا نفرت هست ، عشق باشم . هرکجا کینه هست، عاطفه باشم. هر کجا یأس هست ، امید شوم و هر کجا غم هست ، شادی شوم .
سال نو مبـارک
نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387 توسط : رضا | لينك ثابت
|
๑۩۞۩๑ سکوت شب ๑۩۞۩๑
قصه عشق من و تو قصه خواب و خیاله من و تو ماهی و آبیم که جدائیمون محاله