تو نیستی
این باران بیهوده میبارد
ما خیس نخواهیم شد ... حسرت یك خیس شدن حسابی زیر باران ، برای همیشه ماند ...
بیهوده این رودخانه بزرگ
موج برمیدارد و میدرخشد
ما بر ساحل آن نخواهیم نشست ... این لحظه هایی كه لب زاینده رودیم .. چیزی نگفتن ....
جاده ها كه امتداد مییابند
بیهوده خود را خسته میكنند
ما با هم در آنها راه نخواهیم رفت ... در هر جاده ای كه میرفتم ، فكر میكردم حتما یك روز هم ...
دلتنگی ها ، غریبیها هم بیهوده است یعنی حتی مهم هم نیست ..
ما از هم خیلی فاصله داریم كه میشد نداشته باشیم ..
نخواهیم گریست ... شاید ....!
بیهوده تو را دوست دارم ... وقتی كه فقط زمان و مكان تولد ......
بیهوده زندگی میكنم
این زندگی را قسمت نخواهیم كرد ... اگر چیزی برایم ( برایمان؟؟ ) باقی بماند ....
دوست دارم یه دست از آسمون بیاد .
چه كسي خواهد ديد ؟
مردنم را بي تو
گاه ميانديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر ...
چه كسي باور كرد ؟
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ...!
قصه عشق من و تو قصه خواب و خیاله من و تو ماهی و آبیم که جدائیمون محاله