سلام . به هر کسی که صدای بی صدای منو می شنوه . میخوام از امروز خاطرات خودمو / خواب و هر چیزی که تو دلم هستو بگم واسه خودم و هر کسی که تو کنج دلش دوست داشته باشه از احساس درون من با خبر شه بنویسم.
از اینجا شروع میکنم الان که دارم اینا رو مینویسم دلم یکم داره ضعف میره / خوب روزه هستیم . دیشب واسم یه اتفاق جالب افتاد خودم وقتی فکرشو میکنم کلی خندم میگیره / آره من خواب دیدم اونم چه خوابی . خواب دیدم رفتم به 20 سال بعد جالبه نه... از دست این 5 خورشید . اما فکرشو کنید اگه بتونید برید چی میشه حتی تو خواب . خوب من رفتم همه چی عوض شده بود من یه جای دیگه بودم . زیاد همه خوابو یادم نیست اما یه تیکشو خوب یادم هست که به خودم گفتم بزار برم ببینم اون ... بعد 20 سال چه شکلی شده الان داره چیکار میکنه . رفتم در خونه زنگ درو زدم . آره خودش درو باز کرد .... کلی تعجب کرد منو دید و کلی خوشحال شد منم همینطور . اون یکم پیر شده بود اما با انرژی و پر شور بود . و من بهش ثابت کردم که از 20 سال قبل امدم و بقیه داستان ..... تا اینکه از خواب پریدم ....
نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388 توسط : رضا | لينك ثابت
|